محمد معینمحمد معین، تا این لحظه 6 سال و 2 ماه و 5 روز سن دارد

خاطرات لوبیا و خواهرش

سلام بردوستان عزیز

 

 

 totalgifs.com banners gif gif banner52.jpg

 مامانم میگه مرد شدی از کوچکی رد شدی          مامان میگه فدات شم قربون اون چشات شم

یک سال گذشت اومدی برای ما همدمی                قراره یکساله شی عاقل وبالنده شی

می خوایم یه جشن بگیریم بیشترهم رو ببینیم         هرکی که خواستی جونم دعوت کن مهربونم

بازگشت به نت

دوستای عزیز سلام بلاخره بعد از دوماه برگشتیم کلی حرف دارم براتون مرسی از دوست جونیام که تو این مدت مارو فراموش نکردن وجویای احوالمون بودن بزودی با کلی خاطره بر می گردم
4 آذر 1393

مسافرت

بیب بیب بیب بیب برید کنار ما اومدیم ما برگشتیم  باکلی  خاطره تو تعطیلات عید فطر قراربود بریم مسافرت که دو روز بتاخیر افتاد و روز پنج شنبه راهی یه مسافرت کوتاه شدیم  انیس دختر خاله جونم باهامون همراه شد دایی اینا هم قرار بودباهامون بیان ولی نشد که بیان دیگه صبح روز پنج شنبه 5نفری راهی همدان شدیم واسه صبحونه توی راه موندیم  اینجا  بیشتر از همه مون معین جون کیف کرد تند تند سنگ برمیداشت توی آب مینداخت شیطونک مامانی عاشق آب وآب بازیه شاهدی بر ادعا   تو مسافرت کافی بود یه حوض ویه چشمه ی آب ببینه چنان ذوق می کرد گل پسری که حیف مون میومد پاشو تو اب نزاره اینجا هم پارک...
14 مرداد 1393

دومین احیا

مامان دورت بگرده پسمل قشنگم از وقتی بدنیا اومدی این دومین باری بود که توی احیا شرکت می کردی  سال گذشته با اینکه هنوز یه سالت نشده بود مامانی سحری درست کرد وخواهر وبرادرام رو دعوت کردیم تا شب 23ماه رمضان رو احیا بگیریم وامسال مامان گلم (مامان بزرگت )یه شب احیارو بعهده گرفت وشب 19رمضان همه رو دعوت کرد ومراسم احیا رو خونه مامانم برگزار کردیم این بهترین روشی که من مامان با یه وروجک بتونم هم مراقب بچم باشم وهم بدون مزاحمت برای دیگران توی مراسم احیا شرکت کنم ایشاله توی این شب پرفضیلت همه حاجت روا بشن دوستای عزیز توی این شبای نورانی  مارو هم دعا کنید
14 مرداد 1393

افطاری

  دوشنبه شب زن دایی جونم مامان بزرگت وعمو مصطفی و زنعمو راضیه ومحیا جون وعمواحمد وزنعمو مژده جون وهمچنین علی جون پسر عمو حسین اقا پسر عمه جون  رو برای افطار  دعوت کردیم  شام رو هم بردیم پارک رعنا کنار رود خونه خیلی خوش گذشت زنعمو مژده وعمو احمدنتونستن برا شام بیان ولی بعداز شام اومدن دنبالمون میام بیشتر توضیح میدم پنج شنبه افطاری خونه داداش علی جونم  وجمعه هم خونه داداش مسعود جونم دعوتیم  بزودی بر میگردم کلی برات عکس میزارم پی نوشت :دوشنبه شب  تو پارک به من خیلی خوش گذشت ایشاله به مهمونامون هم خوش گذشته باشه بعد شام همسری به بهانه معین جون رفت توی حوض ابی که از کنارمون میگذشت ک...
18 تير 1393

خدا بخیر گذروند

  قند عسلم پسر شیرینم اینروزا خیلی شیطون شدی البته از نوع ارومش یعنی بی سرو صدا یه کارایی می کنی که شاخ در میارم  چند روز قبل از ماه رمضان صبحونه درست کرده بودم وشما واجی خواب بودین من وبابایی داشتیم صبحونه می خوردیم که پیشی کوچولوی من بیدار شد و اومد پیشمون نشست من رفتم برای همسری چای گرفتم وبرگشتم  یه چند دقیقه گذشت همسری چایش رو خورد ورفت لباس بپوشه بره سرکار که دیدم معین جون  بدون اینکه متوجه بشم لیوان باباش رو برداشته توش اب جوش ریخته ومیگه داغ با  یعنی داغ برای بابا  مثلا خواسته برا باباش چای بگیره بدون اینکه متوجه بشم رفته توی آشپزخونه از کتری لیوان رو پر آبجوش کرده دیگه قدش به قوری نرسیده وگرن...
18 تير 1393