محمد معینمحمد معین، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات لوبیا و خواهرش

بازگشت به نت

دوستای عزیز سلام بلاخره بعد از دوماه برگشتیم کلی حرف دارم براتون مرسی از دوست جونیام که تو این مدت مارو فراموش نکردن وجویای احوالمون بودن بزودی با کلی خاطره بر می گردم
4 آذر 1393

مسافرت

بیب بیب بیب بیب برید کنار ما اومدیم ما برگشتیم  باکلی  خاطره تو تعطیلات عید فطر قراربود بریم مسافرت که دو روز بتاخیر افتاد و روز پنج شنبه راهی یه مسافرت کوتاه شدیم  انیس دختر خاله جونم باهامون همراه شد دایی اینا هم قرار بودباهامون بیان ولی نشد که بیان دیگه صبح روز پنج شنبه 5نفری راهی همدان شدیم واسه صبحونه توی راه موندیم  اینجا  بیشتر از همه مون معین جون کیف کرد تند تند سنگ برمیداشت توی آب مینداخت شیطونک مامانی عاشق آب وآب بازیه شاهدی بر ادعا   تو مسافرت کافی بود یه حوض ویه چشمه ی آب ببینه چنان ذوق می کرد گل پسری که حیف مون میومد پاشو تو اب نزاره اینجا هم پارک...
14 مرداد 1393